هر روز، برگي از اين درخت كهنسال ميافتد
ديري است كه بياميدي در آوندهايش جاريست
چه زمستانها كه جسم تكيدة درخت، به خود لرزيده است
درخت شايد به اين همه غم و بيفردايي عادت كرده
دلم امّا براي جوجة كوچكي ميسوزد كه در آشيانهاي بر شاخهاي از اين درخت بيزمان،
چشم گشوده است
و حتي انديشة پرواز نميداند
چه نازنين برگها كه بر شاخه بودند
چه بيرحم بادِ صبحگاه، كه برگ را سرخ، بر خاك ميافكند
و درخت . . .
هر روز بيوقفه
فردا را در خواب ميبيند
No comments:
Post a Comment