Sunday, January 30, 2011

هر روز، برگي از اين درخت كهنسال مي‌افتد
ديري است كه بي‌اميدي در آوندهايش جاريست
چه زمستان‌ها كه جسم تكيدة درخت، به خود لرزيده است
درخت شايد به اين همه غم و بي‌فردايي عادت كرده
دلم امّا براي جوجة كوچكي مي‌سوزد كه در آشيانه‌اي بر شاخه‌اي از اين درخت بي‌زمان،
چشم گشوده است
و حتي انديشة پرواز نمي‌داند

چه نازنين برگ‌ها كه بر شاخه بودند
چه بي‌رحم بادِ صبحگاه، كه برگ را سرخ، بر خاك مي‌افكند

و درخت . . .
هر روز بي‌وقفه
فردا را در خواب مي‌بيند

No comments:

Post a Comment