اين نوشتة كوچك رو در سفري كه دو-سه هفته پيش به تركيه داشتم نوشتم...
لحظههاي عجيبي در زندگي هست؛ لحظههايي كه ميشود جهان را كاويد و به سادگي شگفت انگيز جهان پي برد. همة تصور پيچيدگي جهان، از ضعف انساني ما نشأت ميگيرد. طبيعت به آن اندازه ساده است كه پروانهاي روي گلي مينشيند. سادگي طبيعت به نشستن در ايوان كافهاي خودساخته در ظهر يك روز باراني است. به نوشيدن و به پيچيده نينديشيدن است. ما جهان را پيچيده ميكنيم تا خود را در اين جهان پيچيده، پر اهميت كنيم؛ غافل از آنكه راز زندگي در يك كلام ساده است: بايد به جهت روح دنيا پيش رفت تا بتوان به تمامي از آن لذت برد. گاهي عميقترين لذتها، بدان مايه ساده است كه در باورمان نميگنجد.
الان ساعت 11:50 روز يكشنبه (يك روز يكشنبه از همة روزهاي يكشنبه)، ما (من و اين نسيم عزيز)، در تراس كوچك هتل كوچكمان در استانبول بزرگ نشستهايم. من جرعه جرعه از سادگي مينوشم و او دارد جدي جدي با كامپيوترش كار ميكند. هرچه ميگويم اين آهنگهاي سروش را بلندتر كن، تنها لبخند ميزند. ولي من با همين صداي كوچك هم در اوجم. چون در اين لحظه، به سادگي جهان باور دارم؛ سادگي و سبكي تحملناپذير هستي را. من فكر ميكنم ما هنوز رگ خواب دنياي پيرامونمان را پيدا نكردهايم. دوست ميداريم و دوستمان نميداند؛ دوست ميدارند و دوستشان نميداريم. پيرامونمان دوستمان نميدارد و ما خاك پيرامونمان را عاشقانه دوست ميداريم.
روزگار عجيبي است؛ كاش در جهاني فارغ از ايدئولوژي، فارغ از مكتب، دور از سيونيسم و [.......] و [.........] و [.............] زندگي ميكرديم. كاش آنهايي كه دهها لايه از قدرت را دور خود تنيدهاند، لحظهاي با من اينجا مينشستند و سادگي مينوشيدند و زيبايي ميديدند. كاش ميتوانستند از نواي تار، لذت ببرند و ما را هدفمند نكنند. كاش ميشد بيهدف بمانيم. هدف زندگي ماست و ساده انگاشتن آن. هدف دوست داشتن است و دوست داشته شدن، بي هيچ پردهاي در ميان. كاش يك روز و از امروز، پردهها را به زير افكنيم و بي نقاب و تقلاي زندگي، به هستيمان بنگريم.
زندگي! خواهش ميكنم اينقدر پيچيده نباش.
لحظههاي عجيبي در زندگي هست؛ لحظههايي كه ميشود جهان را كاويد و به سادگي شگفت انگيز جهان پي برد. همة تصور پيچيدگي جهان، از ضعف انساني ما نشأت ميگيرد. طبيعت به آن اندازه ساده است كه پروانهاي روي گلي مينشيند. سادگي طبيعت به نشستن در ايوان كافهاي خودساخته در ظهر يك روز باراني است. به نوشيدن و به پيچيده نينديشيدن است. ما جهان را پيچيده ميكنيم تا خود را در اين جهان پيچيده، پر اهميت كنيم؛ غافل از آنكه راز زندگي در يك كلام ساده است: بايد به جهت روح دنيا پيش رفت تا بتوان به تمامي از آن لذت برد. گاهي عميقترين لذتها، بدان مايه ساده است كه در باورمان نميگنجد.
الان ساعت 11:50 روز يكشنبه (يك روز يكشنبه از همة روزهاي يكشنبه)، ما (من و اين نسيم عزيز)، در تراس كوچك هتل كوچكمان در استانبول بزرگ نشستهايم. من جرعه جرعه از سادگي مينوشم و او دارد جدي جدي با كامپيوترش كار ميكند. هرچه ميگويم اين آهنگهاي سروش را بلندتر كن، تنها لبخند ميزند. ولي من با همين صداي كوچك هم در اوجم. چون در اين لحظه، به سادگي جهان باور دارم؛ سادگي و سبكي تحملناپذير هستي را. من فكر ميكنم ما هنوز رگ خواب دنياي پيرامونمان را پيدا نكردهايم. دوست ميداريم و دوستمان نميداند؛ دوست ميدارند و دوستشان نميداريم. پيرامونمان دوستمان نميدارد و ما خاك پيرامونمان را عاشقانه دوست ميداريم.
روزگار عجيبي است؛ كاش در جهاني فارغ از ايدئولوژي، فارغ از مكتب، دور از سيونيسم و [.......] و [.........] و [.............] زندگي ميكرديم. كاش آنهايي كه دهها لايه از قدرت را دور خود تنيدهاند، لحظهاي با من اينجا مينشستند و سادگي مينوشيدند و زيبايي ميديدند. كاش ميتوانستند از نواي تار، لذت ببرند و ما را هدفمند نكنند. كاش ميشد بيهدف بمانيم. هدف زندگي ماست و ساده انگاشتن آن. هدف دوست داشتن است و دوست داشته شدن، بي هيچ پردهاي در ميان. كاش يك روز و از امروز، پردهها را به زير افكنيم و بي نقاب و تقلاي زندگي، به هستيمان بنگريم.
زندگي! خواهش ميكنم اينقدر پيچيده نباش.
تمام شد. يكي گفت بامزه بود ...
No comments:
Post a Comment