زنگ تفریح خورده، بچه ها از کلاس ها بیرون می آیند و سهمیه نارنگیشان را می گیرند. مونا از کنارم تکان نمی خورد، از سر و کولم بالا می روند و روبه روی دوربین محمد شاه حسینی قیافه می گیرند. مونا دستم را گرفته و نخودی می خنند. می پرسم: «مونا خونتون کجاست؟» سرش را بر می گرداند و به بچه ها نگاه میکند و می گوید: همین نزدیک، من خودم یه اتاق دارم پر عروسک. می خندد و می گوید:«یه بار بیا خونمون بازی کنیم.» بچه ها با دوربین محمد مشغولند که مونا توی گوشم آرام می گوید:«خانم ما خونه نداریم! شبا با مامانمون توی پار ک می خوابیم. مامانم صبح ها دستمال کاغذی می فروشه، شبا هم روی صندلی پارکا می خوابیم، بعد مامانم صبح من و می ذاره مدرسه و شب میاد دنبالم.»
می پرسم:«دوست داری بری بهزیستی تا مامانت خونه پیدا کنه؟» مونا با چشمان هراسناک می گوید:«بدون مامانم هیچ جا نمی رم، پارک و دوست ندارم، اما مامانم و از خونه و عروسک بیشتر دوست دارم...»
http://holden.blogfa.com/post-97.aspx
No comments:
Post a Comment