Sunday, January 30, 2011

هر روز، برگي از اين درخت كهنسال مي‌افتد
ديري است كه بي‌اميدي در آوندهايش جاريست
چه زمستان‌ها كه جسم تكيدة درخت، به خود لرزيده است
درخت شايد به اين همه غم و بي‌فردايي عادت كرده
دلم امّا براي جوجة كوچكي مي‌سوزد كه در آشيانه‌اي بر شاخه‌اي از اين درخت بي‌زمان،
چشم گشوده است
و حتي انديشة پرواز نمي‌داند

چه نازنين برگ‌ها كه بر شاخه بودند
چه بي‌رحم بادِ صبحگاه، كه برگ را سرخ، بر خاك مي‌افكند

و درخت . . .
هر روز بي‌وقفه
فردا را در خواب مي‌بيند

Thursday, January 20, 2011

در نوجواني هايم گم شده ام؛
هر روز براي خودم دلتنگ مي شوم
بوي انقلاب مرا مي كِشد
من جا ماندم در كوچه هاي جمهوري
نمي دانم در كدام نسل جاماندم كه خاطراتم در گل رضائيه و كافه نادري است؛
من با بخار گل گاوزبان در نشر ثالت تبخير شدم
هنوز مسخم از نگاهي از لاي قفسه هاي كتاب ها
چرا كسي مرا پيدا نمي كند؟

Monday, January 10, 2011

لبخند به سادگي

 اين نوشتة كوچك رو در سفري كه دو-سه هفته پيش به تركيه داشتم نوشتم...

لحظه‌هاي عجيبي در زندگي هست؛ لحظه‌هايي كه مي‌شود جهان را كاويد و به سادگي شگفت انگيز جهان پي برد. همة تصور پيچيدگي جهان، از ضعف انساني ما نشأت مي‌گيرد. طبيعت به آن اندازه ساده است كه پروانه‌اي روي گلي مي‌نشيند. سادگي طبيعت به نشستن در ايوان كافه‌اي خودساخته در ظهر يك روز باراني است. به نوشيدن و به پيچيده نينديشيدن است. ما جهان را پيچيده مي‌كنيم تا خود را در اين جهان پيچيده، پر اهميت كنيم؛ غافل از آنكه راز زندگي در يك كلام ساده است:‌ بايد به جهت روح دنيا پيش رفت تا بتوان به تمامي از آن لذت برد. گاهي عميق‌ترين لذت‌ها، بدان مايه ساده است كه در باورمان نمي‌گنجد.
الان ساعت 11:50 روز يكشنبه (يك روز يكشنبه از همة روزهاي يكشنبه)، ما (من و اين نسيم عزيز)، در تراس كوچك هتل كوچكمان در استانبول بزرگ نشسته‌ايم. من جرعه جرعه از سادگي مي‌نوشم و او دارد جدي جدي با كامپيوترش كار مي‌كند. هرچه مي‌گويم اين آهنگ‌هاي سروش را بلندتر كن، تنها لبخند مي‌زند. ولي من با همين صداي كوچك هم در اوجم. چون در اين لحظه، به سادگي جهان باور دارم؛ سادگي و سبكي تحمل‌ناپذير هستي را. من فكر مي‌كنم ما هنوز رگ خواب دنياي پيرامونمان را پيدا نكرده‌ايم. دوست مي‌داريم و دوستمان نمي‌داند؛ دوست مي‌دارند و دوستشان نمي‌داريم. پيرامونمان دوستمان نمي‌دارد و ما خاك پيرامونمان را عاشقانه دوست مي‌داريم.
روزگار عجيبي است؛ كاش در جهاني فارغ از ايدئولوژي، فارغ از مكتب، دور از سيونيسم و [.......] و [.........] و [.............] زندگي مي‌كرديم. كاش آنهايي كه ده‌ها لايه از قدرت را دور خود تنيده‌اند، لحظه‌اي با من اينجا مي‌نشستند و سادگي مي‌نوشيدند و زيبايي مي‌ديدند. كاش مي‌توانستند از نواي تار، لذت ببرند و ما را هدف‌مند نكنند. كاش مي‌شد بي‌هدف بمانيم. هدف زندگي ماست و ساده انگاشتن آن. هدف دوست داشتن است و دوست داشته شدن، بي هيچ پرده‌اي در ميان. كاش يك روز و از امروز، پرده‌ها را به زير افكنيم و بي نقاب و تقلاي زندگي، به هستي‌مان بنگريم.
زندگي! خواهش مي‌كنم اين‌قدر پيچيده نباش.
تمام شد. يكي گفت بامزه بود ...

Sunday, December 12, 2010

. . .كاش مي‌شد گريست

زنگ تفریح خورده، بچه ها از کلاس ها بیرون می آیند و سهمیه نارنگیشان را می گیرند. مونا از کنارم تکان نمی خورد، از سر و کولم بالا می روند و روبه روی دوربین محمد شاه حسینی قیافه می گیرند. مونا دستم را گرفته و نخودی می خنند. می پرسم: «مونا خونتون کجاست؟» سرش را بر می گرداند و به بچه ها نگاه میکند و می گوید: همین نزدیک، من خودم یه اتاق دارم پر عروسک. می خندد و می گوید:«یه بار بیا خونمون بازی کنیم.» بچه ها با دوربین محمد مشغولند که مونا توی گوشم آرام می گوید:«خانم ما خونه نداریم! شبا با مامانمون توی پار ک می خوابیم. مامانم صبح ها دستمال کاغذی می فروشه، شبا هم روی صندلی پارکا می خوابیم، بعد مامانم صبح من و می ذاره مدرسه و شب میاد دنبالم.»
می پرسم:«دوست داری بری بهزیستی تا مامانت خونه پیدا کنه؟» مونا با چشمان هراسناک می گوید:«بدون مامانم هیچ جا نمی رم، پارک و دوست ندارم، اما مامانم و از خونه و عروسک بیشتر دوست دارم...»

http://holden.blogfa.com/post-97.aspx

Friday, December 10, 2010

از بهترين نوآوري ها در موسيقي سنتي

در هفتة گذشته؛ يك كار موسيقايي عالي از دوست عزيزم؛ سروش قهرمانلو به بازار اومد. اين كار به نقل از وب سايت خانه موسيقي؛ كاري در سبك فيوژن هست كه كرانه جديدي از بهره گيري از سه تار رو به شنونده هديه ميده. گوش كردن به اين آلبوم گوش نواز رو به همه توصيه مي كنم

Thursday, December 9, 2010

ویکی لیکس عزیز

ماجرای سایت ویکی لیکس، فارغ از همه هیاهوها و جنجال هایی که ایجاد کرد، واجد ابعادی بود که به نظر می رسد در این گرد و غبار ناشی از اثرات افشاگری های آن، کمتر مورد توجه قرار گرفته اند.
بحث بر سر این نیست که اسنادی که توسط این سایت افشا شد، تا چه اندازه اهمیت داشتند و در مناسبات بین دولت ها چه تغییراتی ایجاد می کنند. حتی امکان سوءاستفاده ها و اقدامات تروریستی به واسطه اطلاعات افشا شده این سایت هم، اصلی ترین اثرگذاری این سایت را نمایندگی نمی کند. درست است که این اطلاعات جدید و لرزه های ناشی از آن، حکومت ها را محتاط تر کرد و دیوارهای بین آنها و مردم را به اجبار و علی رغم میل دولت ها، شفاف تر کرد، اما این مطلب هم در میان مدت برای حکومت ها قابل حل است و به واسطه آن، دچار مشکلات ماندگاری نخواهند شد. اگرچه که برای این امر، کار حکومت های دموکرات، از حکومت های توتالیتر مشکل تر خواهد بود و آنها سخت تر خواهند توانست غول بیرون آمده را به چراغ برگردانند
بلکه آنچه باعث این امکان شد که تاریخ را بتوانیم به بعد و قبل از افشاگری های ویکی لیکس تقسیم کنیم، تغییر بنیادی این اتفاق، بر خواستگاه های قدرت، و جابجایی معنی دار این خواستگاه ها است.  
شاید باید این مفهوم را کمی باز تر کرد. از دیرباز و از زمان حکومت های اولیه، منشاء اصلی قدرت در یک جامعه، به واسطه قدرت حکومتگران بود. حال این قدرت بنا به تقسیم بندی ماکس وبر، ناشی از یکی یا ترکیبی از منشاء های سه گانه فدرت قانونی، قدرت سنتی و یا قدرت کاریزماتیک بود. به مرور و با افزایش تمایلات و مبارزات دموکراسی خواهی در بین جوامع، قدرت جمهور مردم هم به رسمیت شناخته شد و به واسطه سازوکار انتخابات، امکان ظهور و بروز یافت. مناسبات قدرت تا به امروز، حاصل تعادلی میان دوقدرت حکومت و ملت بود. اما امروز و با ظهور ویکی لیکس، این برادران دوگانه فدرت، برادر سومی هم یافتند که قدرت اطلاعات بود. همانطوری که در دوهفته اخیر دیدیم، طوفانی که ویکی لیکس به پا کرد، نه ناشی از پشتیبانیِ قدرت حکومتی و نه حتی حاصل رای یا اعتراضات مردمی بود؛ بلکه وب سایتی پایه گذاری شده توسط فردی نسبتا گمنام (آقای جولیان آسانژ)، توانست تنها با در اختیار داشتن حجم کمی و کیفی قابل توجهی از اطلاعات، با به اشتراک گذاشتن آن به ساده ترین روش ممکن فعلی (یک وب سایت ساده که به تقریب خوبی توسط همگان قابل ایجاد است)، سونامی سیاسی دنیا را رقم یزند. این اتفاق می تواند آغازگر راهی باشد که با امتداد آن، این سومین برادر تازه یافته قدرت، باید به رسمیت شناخته شود. به واسطه وجود این منبع نوظهور قدرت است که روابط دولت-ملت ، دچار تغییرات عمیقی خواهد شد و مناسبات و تعاریف مربوط به قدرت، صورتی دیگرگونه خواهد یافت
به نظر می رسد که در آینده، شاهد پیوند و اتحادی عمیق بین دو برادر کوچک تر  (مردم و اطلاعات) خواهیم بود و این پیوند، به نحو روزافزونی، عرصه را بر برادر بزرگ تر، تنگ خواهد کرد 

Sunday, December 5, 2010

آغاز ذهن نوشته‌ها

مدت‌ها بود كه دستم به نوشتن نرفته بود. حرف‌هاي دل، حرف‌هاي اتفاقات پيرامون، حرف‌هاي هوايي كه در آن تنفس مي‌كنيم (اگر حتي تنفسمان هم، تنفس نباشد)، دغدغه‌هايي است كه در ذهنم انباشته مي‌شدند و اين انباشتگي،  گاه‌گاه، آشفتگي‌هاي روح را پردامنه مي‌كرد.
گفتن از بايدها و هست‌ها، نبايدها و نيست‌ها، حسرت‌ها، شادي‌ها و همة آنچه ضربان دل را به دست مي‌گيرد، امكاني است براي سبك‌تر شدن و جاي به انديشه‌هاي ديگرگونه دادن.
در اين صفحات، سعي مي‌كنم تا دغدغه‌هاي وجودم را به نوشته درآورم و بر خودم و پيرامونم، نگاهي دوباره بيندازم. اميدوارم به امتداد اين قلم‌ورزي‌هاي صفر و يكي
سلام